تبلیغات
سفر بارانی
سفر بارانی



سفرنامه آنتالیا روز پنجم

روز یک شنبه 23 مارچ که روز پنجم مسافرت ما بود صبح خیلی زود حدود 6 صبح بیدار شدیم و خیلی سریع حاضر شدیم که بریم برای صبحانه . اون روز اولین روزی بود که ساعت شروع صبحانه یعنی 7 صبح ما در رستوران بودیم و بجز ما تعداد کمی که معلوم بود آدمای سحرخیزی هستند  در رستوران بودند . ما صبحانه رو خوردیم و رفتیم دم در هتل و منتظر برای سوار شدن به مینی بوس توری که قرار بود یک روز کامل رو باهاش باشیم که باید ساعت 8 صبح میامدن دنبالمون . با حدود 10 دقیقه تاءخیر مینی بوس رسید و ما سوار شدیم. دو تا از همسفرای تور غواصیمون که دو تا زوج جوان بودن هم که بسیار کم حرف و آرووم بودن هم توی این تور بودند .
توی این تورمون چند نفر روس و آلمانی هم بودند و بقیه هم ایرانی . تا از هر هتل همسفرهامون سوار بشوند حدود 15-20 دقیقه ای زمان برد و توی این فاصله من یک کم عکاسی کردم .











ما توی یه جاده شبیه جاده های کناره دریای خزر به سمت شرق پیش میرفتیم و بعد از حدود یک ساعت مینی بوس کنار یک رستوران که دستشویی هم داشت توقف کرد و همه پیاده شدند . یک فروشگاه کوچک هم کنار رستوران بود که ما از اونجا 2 تا استکان کمر باریک چایخوری خریدیم و 1 استکان کوچک دیگه که روش عکس یک کشتی نقاشی شده و من اونو گذاشتم توی بوفه خونه و  هر بار که چشمم بهش  میوفته یاد  اون روز  میوفتم . توی مینی بوس هم ما 2 تا لیدر داشتیم که یکیش به زبان آلمانی و یکی هم به زبان روسی مسلط بود و اون لیدری که زبان روسی میدونست یک بار هم همه چیو به ترکی هم میگفت و مدام هم میگفت لیدیز اند جنتلمنز  . هیچی دیگه فقط اینو بگم که کل راه مدام دو نفرشون به نوبت توضیح میدادن به 3 زبان . ما هم یک کم گوش میکردیم و یک کم هم مناظر بیرون رو تماشا میکردیم  و یک کم هم با شیطنتهای باری مشغول بودیم .





در بین راه هم قبل از رسیدن به شهر باستانی میرا خیلی پرورش گوجه مینیاتوری دیدیم که به شکل گلخانه بودند .























بعد از حدود 2/5 - 2 ساعت رسیدیم به مزارهای سنگی که در دل یک کوه در منطقه لیکیا بودند که قدمتشون برمیگشت به قرن چهارم بعد از میلاد .











بعد از تماشای اینجا سوار شدیم و چند دقیقه بعد رسیدیم به یک آمفی تئاتر بزرگ مربوط به دوران روم که هر دو این آثار بعد از قرن 7 میلادی بنا به دلایلی از جمله زلزله و سیل و حمله اعراب شهرت و اعتبارش رو از دست داده و تبدیل به روستایی شده که مزارهای سنگی و آمفی تئاتر آثار تاریخی باقیمانده از این شهرند .



















بعد از بازدید از اینجا دوباره سوار شدیم و رفتیم برای بازدید از کلیسای نیکولاس حدود ساعت 12 ظهر بود که رسیدیم .












خشکی وسط آب به شکل تمساح









از قضا کلیسا ورودی داشت که باید خودمون پرداخت میکردیم و ما داخلش نرفتیم .




لیدر تورمون جناب لیدیز اند جنتلمنز عزیز











و چون کمی هم خسته شده بودیم یه کم توی فروشگاه کنار کلیسا چرخیدیم و من از اونجا 10 تا مگنت با قیمت خوب خریدم که چند تاش رو هم سوغاتی دادم و کمی هم خوراکی خریدیم  و البته که بستنی هم واسه باری جانم Heart Smile .









حدود یک ساعتی اونجا بودیم و بعد رفتیم به یک رستوران معمولی برای صرف نهار که شامل کباب ترکی مرغ بود و اسپاگتی و خوراک لوبیا و جند مدل سالاد و یک مدل برنج و نوشیدنی که باید هر کس برای خودش میخرید و روی هم رفته خووب بود .
حدود ساعت 1/30 ظهر بود که دوباره سوار شدیم و اینبار رفتیم به یک کارگاه تولید ظروف سنگی و فروشگاهی که انواع این ظروف رو میفروخت که قیمتها بالا بود و کسی خریدی نکرد  .











بعد هم رفتیم به سمت یه بندر قدیمی و سوار یک کشتی قدیمی شدیم برای بازدید از جزیره ککوا که شامل شبه جزایر متعددی بود که در اثر زلزله هایی که در شهر باستانی سیمنا آمده بوده موجب فرو ریختن خانه ها در این شهر شده و بقایای آن در خشکی و روی این شبه جزیره های کوچک براحتی قابل رویت بودند و ما حتی دستشویی هاشون رو هم یه جا تشخیص دادیم و بقایای این شهر هم در زیر آب بود که با اینکه کف کشتی شیشه ای بود ولی من تصویر واضحی ندیدم و حتی دوربینم رو هم واسه عکس آماده کرده بودم ولی چون فقط یه سطح آبی آب دیده میشد من عکسی نینداختم .























در یک قسمت از شهر سیمنا هم پلاژهایی بود که لیدر به ما گفت که در فصل تابستان مورد توجه توریستهاست و پلاژها رو به قیمت بالا اجاره میدهند .














این آخرین بازدید ما در این روز و این تور یک روزه بود و ما پس از سوار شدن به مینی بوس راه برگشت رو پیش گرفتیم و جالب این بود که در راه برگشت آقای لیدیز اند جنتلمنز همچنان مشغول توضیحات خودش بود و دیگه حوصله همه رو سر برده بود . آخه اینقدر توضیح ؟؟ و هیچکس هم گوش نمیکرد و همه خسته شده بودیم و ساعت حدود 3:30 بعد از ظهر بود و راه برگشت هم خیلی طولانی بود و شاید هم چون خسته بودیم اینطور به نظر میرسید .
توی را برگشت هم باری کوچولوی ما یه جاسوییچی عروسکی کف مینی بوس پیدا کرده بود و به دو تا خانم خیلی چاق روس که پشت سرمون نشسته بودن صد بار گفت ببخشید این مال شماست ؟؟؟ و هر بار که میپرسید اونا با قهقهه میخندیدند و جالب بود که از این سمجی دختر ما اصلا" بدشون نیومد و خیلی خیلی مهربوون بودند و من کلی از این صحنه فیلم گرفتم و هر بار که میبینم کلی میخندم و  فیلم رو هم اینجا میذارم .

[http://www.aparat.com/v/ZDO3M]





خلاصه حدودای ساعت 7 غروب بود و هوا تاریک شده بود تقریبا" که ما رو درب هتل پیاده کردند و ما خسته و له پیاده شدیم و رفتیم بالا توی اتاقمون و یه کم جمع و جور کردیم و بعد هم رفتیم واسه شام و خیلی گرسنه بودیم اون شب و خیلی زود برگشتیم توی اتاقمون و خوابیدیم   .   





چهارشنبه 31 تیر 1394 | نظرات ()





آسی

اسفند 1395
بهمن 1395
مهر 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آبان 1394
مهر 1394

سفرنامه تایلند روز هشتم
سفرنامه تایلند روز هفتم
سفرنامه تایلند روز ششم
سفرنامه تایلند روز پنجم
سفرنامه تایلند روز چهارم
سفرنامه تایلند روز سوم
سفرنامه تایلند روز دوم
سفرنامه تایلند روز اول
سفرنامه تایلند 2016 - قبل از سفر و در مسیر راه
سفرنامه استانبول روز هفتم
سفرنامه استانبول روز ششم
سفرنامه استانبول روز پنجم
سفرنامه استانبول روز چهارم
سفرنامه استانبول روز سوم
سفرنامه استانبول روز دوم

فرسنگ
سفر - کوچ سرفینگ - تجربه متفاوت
خاطرات ما
خاطرات سفر (شیما و علی)
سفرجویان

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0