تبلیغات
سفر بارانی
سفر بارانی



سفرنامه آنتالیا روز سوم

روز 21 مارچ که مصادف بود با روز جمعه و اولین روز سال نو ما قرار بود بریم واسه غواصی و باید سر ساعت 9:30 صبح آماده جلوی درب هتل میبودیم . من زودتر بیدار شدم و باری و میم رو هم بیدار کردم و سریع حاضر شدیم و کوله مون رو هم برداشتم که بعد از صبحانه دیگه نیایم بالا و از همون جا بریم .باز هم سالن صبحانه خوری خلوت بود ما هم صبحانه رو که شامل انواع نان های خوشمزه که داخل و روی هر کدومشون یه چیز بود و انواع پنیرهای معروف ترکیه و تخم مرغ و نیمرو و املت و سبزیجات تازه که معلوم نبود کله سحر اون همه سبزی تازه رو از کجا آورده بودند و انواع مار مالاد و ... رو خوردیم و من وباری رفتیم قسمت بازی بچه ها در محوطه هتل که یه کم هم عکااسی کنیم و میم هم نشست که یه چای توی استکان کمر باریک بنوشه .
ما سر ساعت جلوی درب هتل بودیم و تور هم سر ساعت اومد دنبالمون . از هتلمون یک زوج هم سوار شدند و ما از همون اول باهاشون دوست شدیم البته باری مارو با اونا دوست کرد .ازجلوی یه هتل دیگه هم چند نفر دیگه سوار شدند و ما رفتیم سمت اسکله . ساعت 10:15 ما دیگه سوار کشتی بودیم که یه کشتی خیلی قدیمی بود و هوا هم آفتابی و خوب بود .



در بدو ورود هم بلافاصله مابقی مبلغ تور رو که ما حدود یک سومش رو داده بودیم قبلا" باهامون حساب کردند البته با نرخ دلار همون روز که یادمه به نسبت قیمت توافقی اول یه کم بالاتر بود و من اولش زیر بار نرفتم ولی بعد میم گفت ولش کن و بحث نکن بده بهش هر چقدر که میگه رو .
ما از همون اول که سوار شدیم با گلی و همسرش که توی تورمون بودند و هم هتلیمون کلی صحبت کردیم و خوشحال بودیم که دوست پیدا کردیم و تنها نیستیم مدام هم اونا از ما عکس مینداختند و ما از اونا . ما با یه خانواده هم دوست شدیم که باز هم اول اونا با باری دوست شدند که دوتا خواهر و دوتا برادر بودند که با مادرشون اومده بودند سفر و خلاصه باری ما کللی با پسر بزرگه دوست شد ....



دوست باری جان ما



به محض حرکت کردن کشتی باری که کلی انرژی داشت اون ساعت روز  شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های کشتی و باعث عصبانیتمون شد و میم گفت که اگه خدای ناکرده در حال بالا و پایین رفتن از پله ها اتفاقی براش بیفته تور کلا" تعطیل میشه و حال گیری میشه واسه همه و البته راست میگفت و ما با گریه باری  مانعش شدیم .

حدود نیم ساعت کشتی روی آب حرکت کرد و بعد هم یه گوشه نزدیک خشکی ایستاد.چند نفری که توی این تور بودند و گویا با لیدرشون اومده بودندبه اسم الهام . جالب این بود که همون قیمت 60 دلار نفری این تور را خریده بودند و آقاهه شاخش دراومد وقتی من بهش گفتم ما دو نفرمون 65 دلار شده .













سه تا غواص مرد بودند که با همگی اعضا تور رفتیم طبقه بالای کشتی و الهام البته که ترجمه کنه توضیحات غواصارو . یکی از غواصا شروع کرد به توضیح دادن که یه دهانی هست که باید بذارید داخل دهانتون و با دندون محکم نگهش بدارید و مبادا بخندید زیر آب یا حرف بزنید و یه عینک مخصوص غواصی که کامل بینی رو میپوشونه و خیلی هم سنگین بود چونکه باید چفت میشد روی بینی که آب هم داخل نفوذ نکنه .باید از دهان با قدرت تمام اکسیژن رو از کپسولی که به پشت هر کس وصل میشد رو بمکید تا بتونید نفس بکشید و بازدم که از طریق بینی هوا بیرون داده میشه و اینکه وقتی انگشت شصتتون رو سمت بالا بگیرید یعنی میخواهید برید بالا روی آب و برعکسش یعنی سمت پایین بگیرید یعنی میخواهید بروید پایین  و اگه کف دستتون رو صاف کنید و به چپ و راست حرکت بدهید یعنی اوضاع خووبه و میشه رفت پایین و اینکه  زیر آب باید فقط با این حرکات ارتباط داشته باشیم با غواصا .
 
خیلی جالب بود یه زوج خیلی بامزه هم بودند که آقاهه مرتب وسط توضیحات تیکه مینداخت و همه میخندیدند و البته این باعث شد که همه یکی در میون توضیحات رو گوش بدهند . خلاصه افراد رو به تیمهای 4 نفره تقسیم کردند و به نوبت همه لباسای مخصوص غواصی رو پوشیدیم و آماده شدیم . باری هم قرار شد پیش الهام بمونه توی کشتی . گروه اول رفتند داخل آب و قرار شد سری بعدی ما هم بریم البته با دوستامون . نوبت ما شد و ما رو نشوندند لب کشتی و یه کمربند سربی بسیااار سنگین رو بستند دور کمرمون و یه کپسول از اون سنگینتر رو به پشتمون بستند و البته فین هم پامون کردیم و عینک غواصی زدیم و هلمون دادند توی آب . وااای اولش اینقدر که آدم سنگینه به خاطر اون همه چیز میزی که وصله بهت من که کلی ترسیدم و فکر کردم الآنه که برم ته دریا . من و گلی و میم که نتونستیم بریم پایین بار اول چون نمیتونستیم خوب نفس بکشیم ولی همسر گلی جون رفت پایین به راحتی چون قبلا" غواصی کرده بود . خلاصه ما اون وسایل سنگین رو از خودمون جدا کردیم و توی آب خیلی سرد شنا کردیم فقط . بعد از ما هم یه گروه دیگه رفتند که از اونا هم دو نفر نتونستند بار اول بروند پایین .

حدود ساعت 1 ظهر بود که تقریبا" غواصی تمام شد و بساط نهار رو به پا کردند که شامل ماکارونی و کتلت و سالاد بود و البته نوشیدنی رو باید پول میدادیم .فکر میکنم نوشابه یک دلار بود و همه هم خریدند .
خیلی جالب بود یه خانواده بودند همون هایی که از تور لیدرشون گرفته بودند به قیمت 60 دلار که همش در حال غر غر کردن بودن که اه چقدر غذاش بده و چقدر کشتیش بده و...    نمیدونم ولی مگه غیر از اینه که آدم میاد مسافرت که بهش خوش بگذره و با این رفتارا به اولین کسی که خوش نمیگذره خود اون شخصه .
بعد از نهار که البته باری آخرشم از دست من و باباش نخورد و چسبید به الهام که اون بهش غذا بده  دوباره همه حاضر شدند برای دور دوم غواصی .باری ما هم روی تشک طبقه بالا کشتی تقریبا" از خستگی غش کرد .




 ما باز هم دومین گروه رفتیم . این بار هممون تونستیم و البته من حدود 2 متر بیشتر نتونستم برم پایین فشار آب روی آدم جوریه که فکر میکنی سنگ روت گذاشتند ولی به قول دوستم گلی که واسه من همون 2 متر هم کافی بود چون اون پایین به قدری زیبا بود که کلی انرژی خوب گرفتم  مدام با خودم میگفتم که ای کاش یه دوربین ضد آب داشتم .
دور اول فقط غواصا عکس و فیلم گرفتند و دور دوم به اصرار من چند تا عکس ازم گرفتند زیر آب که آخر سر توی یک سی دی همشو خریدم فکر کنم حدود 5 دلار شد . فیلم رو خیلی گرونتر به همتوریامون فروختند و چون ما توی فیلم نبودیم و نمیخواستیم بخریمش دقیق یادم نیست چند بود ولی یه زرنگی همسر گلی کرد که تا لحظه آخر پیاده شدن از کشتی گفت که گرونه و نمیخوام و لحظه آخر که طرف فکر کرده بود واقعا" نمیخواد به یک سوم قیمت راضی شده بود و داده بود .
اینم بگم که در طبقه پایین کشتی داخل دستشویی یه دوش هم گذاشته بودند واسه کسانی که میخواستند و میشد که دوش هم گرفت و فکر میکنم واسه تابستون خیلی کاربرد داره بیشتر واسه اینکه بعد از شنا و غواصی در آب دریا و برای جلوگیری از آفتاب سوختگی حتما" لازمه که دوش بگیریم تا نمک آب از تنمون زدوده بشه ولی خوب واسه اون فصل سال کاربرد نداشت .
غواصی دور دوم هم حدود یک ساعت طول کشید و حدود ساعت 3:30 بود که کشتی در بندر کناره گرفت و همه ما پیاده شدیم . از همه دوستامون خداحافظی کردیم و سوار ون شدیم با گلی و همسرش رفتیم سمت هتل .
به محض رسیدن به هتل آقایون اعلام خستگی کردند و رفتند برای استراحت ولی من و گلی و باری رفتیم کنار استخر و کلی توی هوای آفتابی روی تشکها لم دادیم و عکس گرفتیم .





جالب بود که روس ها از اون آفتاب کم سو و ملایم هم نمیگذشتند و مشغول آفتاب گرفتن بودند .







ما یکی دو ساعتی با هم بودیم و بعد هم رفتیم بالا توی اتاقمون تا حاضر بشیم و واسه شام هم با گلی اینا قرار گذاشتیم تا با هم باشیم ولی وقتی واسه شام اومدیم اونا رو پیدا نکردیم و مشغول خوردن شام شدیم و باری که اینجور مواقع فقط سیب زمینی میخوره خودشو باهاش سیر کرد .
رستوران هم شلوغ شده بود و معلوم بود که هتل حسااابی شلوغ شده .
 ما بعد از شام رفتیم بالا تا باری بخوابه و بعد هم گلی زنگ زد که بیاین پایین که با هم باشیم . من و میم هم که خیالمون از بابت باری راحت شده بود رفتیم پایین و با گروه دوستان گلی اینا که حدود 15 نفری بودند و همه خانوادگی اومده بودند یک ساعتی بودیم و گفتیم و خندیدیم و بعد هم رفتیم واسه استراحت به اتاقمون تا واسه فردا سر حال باشیم .  






سه شنبه 23 تیر 1394 | نظرات ()





آسی

اسفند 1395
بهمن 1395
مهر 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آبان 1394
مهر 1394

سفرنامه تایلند روز هشتم
سفرنامه تایلند روز هفتم
سفرنامه تایلند روز ششم
سفرنامه تایلند روز پنجم
سفرنامه تایلند روز چهارم
سفرنامه تایلند روز سوم
سفرنامه تایلند روز دوم
سفرنامه تایلند روز اول
سفرنامه تایلند 2016 - قبل از سفر و در مسیر راه
سفرنامه استانبول روز هفتم
سفرنامه استانبول روز ششم
سفرنامه استانبول روز پنجم
سفرنامه استانبول روز چهارم
سفرنامه استانبول روز سوم
سفرنامه استانبول روز دوم

فرسنگ
سفر - کوچ سرفینگ - تجربه متفاوت
خاطرات ما
خاطرات سفر (شیما و علی)
سفرجویان

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0