تبلیغات
سفر بارانی
سفر بارانی



سفرنامه تایلند روز هشتم

27 مارچ یکشنبه

صبح حدود ساعت 7 بیدار شدیم و من سرفه و گلودرد داشتم اول از همه شربت خوردم و به باری هم دادم . بعد رفتیم برای صبحانه . باری مدام سرفه میکرد و اصلا" لب به صبحانه نزد و منم فقط مایعات خوردم . قرار بود برای تور رافتینگ امروز ساعت 8 بیان دنبالمون که 8:10 اومدند .
هوا امروز به شدت گرم و شرجی بود و گرمترین روز سفر ما همین روز بود
. سر راه به دو تا هتل رفتیم و چند تا چینی رو سوار کرد . تور امروزمون فقط چینی ها باهامون بودند که البته خیلی هم عنق بودند .



حدود 1:40 ساعت طول کشید تا به محل رافتینگ رسیدیم . خیلی خیلی دور بود که البته ما میدونستیم و اون پسره تورفروشه بهمون گفته بود که خیلی دوره . متاسفانه ون کولر و تهویه اش خوب کار نمیکرد و داخل ماشین گرم بود .













وقتی رسیدیم ابتدا با چای و نسکافه و آب پذیرایی شدیم و بهمون هم یک کمد دادند که وسایلمون رو بذاریم داخلش . 





زمان رافتینگ 30  دقیقه اعلام شد .



بعد رفتیم برای پوشیدن جلیقه نجات و کلاه ایمنی .





لیدری که توضیح میداد یه پسر چاق بود که مسافرای اون یکی ون رو داشت که از پوکت اومده بودند . میگفت برای ایمنی بیشتر باید بندهایی که دور تا دور قایق هست رو محکم نگه دارین و پاهاتون رو هم داخل بندهای کف قایق قفل کنین و هر وقت دیدین قایق داره چپه میشه نترسین و آسمون رو نگاه کنین
.



بعدش به صف شدیم تا بریم که سوار قایق بشیم که یکهو لیدر ما که واقعا" بدترین لیدری بود که تا حالا دیده بودیم و از قیافش هم معلوم بود که خیلی بدجنسه اومد جلو و گفت که باری نمیتونه سوار بشه و ایمن نیست براش و از این حرفا و هر چی من گفتم که شنا بلده گفت که نه خیر نمیشه . منم عصبانی شدم و گفتم که اگرنمیشد باید همون اول صبح که ما رو سوار ون کردی میگفتی اونوقت ما نمیومدیم و الان من پول دادم و نمیشه و جالب بود میگفت شما برین و بچتون رو بذارین پیش ما . منم گفتم که نه و اصلا" . خلاصه رفتم پیش اون یکی لیدره که توضیحات رو بهمون داده بود که گفت که بچه مشکلی نداره و میتونه بیاد . من نمیدونم که چرا بهمون گیر داده بود و داشت اذیتمون میکرد . خلاصه بعد از زنگ زدن چند جا و تایلندی صحبت کردن اومد و ازمون قول گرفت که اگر اتفاقی افتاد پای خودمون . راستش این کارش یکم ته دل منو خالی کرد و با خودم گفتم ایکاش نمیرفتیم ولی چیزی به میم نگفتم و خوشحال و خندان رفتیم برای سوار شدن به قایق
.



توی قایق ما دو تا دختر چینی هم بودند که خیلی باحال و شاد بودند . پاروزنامون هم خیلی با انرژی و خوب بودند و انصافا" هم خیلی تلاش کردند که قایق ما چپه نشه
Yahو البته تمام کیفش به اینه که بیوفتی توی آب ولی به خاطر باری اونا تمام سعی خودشون رو کردند و ما هم آخر سر بهشون انعام دادیم .



من و میم کنار هم و باری گوشه قایق نشست و روبرومون هم دختر چینی ها نشستند و دو سر قایق هم پاروزنامون .
ما نشستیم و محکم بندها رو چسبیدیم . پاروزنامون همون اول توضیح دادند که هر جا گیر کردیم ما بهتون میگیم جامپی جامپی و شما هم بپرین بالا و پایین . تا آخر مسیر هم البته چند جا گیر کردیم که مجبور شدیم کلللللللی جامپی کنیم که البته با هر هر و کر کر دختر چینی ها همراه بود و ما هم میخندیدیم .


 بالا و پایین رفتن قایق بادی روی آب مواج رودخانه خیلی باحال بود و این میون آب پاشیدن از طرف قایقای دیگه جیغ همه رو درآورده بود . همون 5 دقیقه اول درست قایق جلوییمون توی آب برعکس شد و همه سرنشیناش افتادن توی آب و طناب وسط قایق دور سر یکی از آدماش گیر کرده بود و هممون خیلی ترسیدیم از دیدن این صحنه و خدا رو شکر پاروزنا سریع نجاتش دادند فقط همشون خیس آب شدند .

وسطهای مسیرمون هم دو بار گفتند فوتو فوتو که ما هم مستقیم زل زدیم به محل عکاسا و لبخند زدیم که آخر سر سه تا عکس رو توی قابهای چاپی رافتینگ 500 بت قیمت دادند که ما نگرفتیم چون گروون بود و حاضر نبودند تخفیف بدهند و تازه خیلی هم بداخلاق بودند . نمیدونم چرا ولی تایلندی هایی که دیدیمشون کلا" اعصاب نداشتند .
وسط راه دختر چینیه یه شاخه از درخت جدا کرد و باهاش یه دستبند درست کرد و دادش به باران .خیلی هر دوشون مهربون بودند و کلللی با پاروزنامون شوخی میکردند و میخندیدند. خداروشکر تا آخر بلایی سر قایق ما نیومد  و ما صحیح و سالم رسیدیم به ایستگاه آخر و سوار وانت شدیم و رفتیم جایی که اول بودیم برای صرف ناهار .







ناهار امروز بد نبود شامل میوه سرخ شده و اسپاگتی و برنج و خورشت های تایلندی و مرغ بود . ما یه کم غذا کشیدیم و نوشابه هم خریدیم که با غذامون بخوریم و چون همه میزها پر بود رفتیم سر یه میز که از قرار هم ایرانی بودند و ما هم در حین خوردن غذا باهاشون صحبت کردیم و دوست شدیم . از پوکت اومده بودند و دو تا پسر بزرگ داشتند و اصفهانی بودند و جالب بود برامون که بلیط قطر رو توی زمان آف برای دو هفته عید برای 4 نفر بیست میلیون پرداخته بودند که ما شاخمون دراومد و اونا هم از قیمتی که ما بلیطمون رو خریده بودیم کللی تعجب کردند
Begging .
بعد از ناهار رفتیم برای flying fox ( بندسواری) که میم سوار شد و من گفتم نمیام و فیلم میگیرم ازت که البته اونقدر باری باهام حرف زد و حواسم رو پرت کرد که وقتی میم رسید پایین و خواست فیلمش رو ببینه فهمیدیم که من دکمه ضبط فیلم رو نزده بودم
.



دوباره سوار ون شدیم و رفتیم سمت دهکده فیلها . توی راه که 20 دقیقه ای طول کشید چینی ها مدام آروغ میزدند و مسیر هم یه کم دست انداز داشت و باعث میشد بیشتر کارشون رو تکرار کنن و میم هم که حساااس دیگه حالمون به هم خورده بود ازشون
. جالب بود مدام هم سرشون توی گوشی بود معلوم نبود دنبال چی میگشتن .







وقتی رسیدیم اول اونهایی که فیل سواری توی تورشون بود رفتند . ما هم رفتیم واسه فیش اسپا که اولش پاهامون رو زدعفونی کردند و بعد هر سه تامون پامون رو گذاشتیم داخل تانک پر از آب و ماهی های ریز سیاه . اولش یه حس قلقلک داره آدم ولی بعدش خوشش میاد . باری که هی پاشو گذاشت داخل و هی درآورد چون میترسید . ماهی ها پای آدمو گاز میگیرند ولی بدون درده و واقعا" یه جور ماساژ دادنه . بعدش مسئول اونجا اومد و با گوشیمون ازمون عکس انداخت که عکس خیلی خیلی قشنگی هم شد .






اینا پاهای ما نیستا اگه اسلام به خطر نمیوفتاد عکس پاهای خودمونو میذاشتم

بعد از حدود یه ربع ساعت رفتیم سمت فیلها و من رفتم که چند تا عکس بندازم از فیلها که لیدر بدجنسه اومد و گفت که شما نباید برین اینور و مارو فرستاد سمت شوی فیلها . شوی فیلها هیچ جذابیتی برام نداشت فقط کارهای جالبی انجام میدادند . بیشتر دلم برای حیوونای زبون بسته سوخت
.









بعد هم رفتیم برای شوی میمونها .







حدود ساعت 2:30 بود که تور ما تمام شد و قاعدتا" باید برمون میگردوندند هتل ولی اینطور نشد و ما توی گرمای خیلی زیاد اون روز با حال بد من و باری و خستگی زیاد مجبور به تحمل زمان زیادی شدیم . اولش یه نیم ساعتی نشستیم به خیال خودمون تا همه جمع بشن و بریم و دیدیم که نه خیر خبری از رفتن نیست . رفتم به اون یکی لیدر چاقه گفتم که گفت باید چند دقیقه صبر کنین . منم دوباره بهش گفتم باز گفت باید صبر کنین تا اوناییکه برنامه ATV دارند کارشون تمام بشه .
اون چینیها هم اصلا" انگار نه انگار برای خودشون نشسته بودند و دریغ از ذره ای اعتراض.



من گفتم برگشت تور ما ساعت 3 هست و ما رو برگردون هتل و گفت نمیشه و برگشتتون ساعت 5 هست و من برنامه جاییکه ازش تور خریدین رو نمیدونم ما برناممون تا 5 هست . دوباره یه کم نشستیم و منم حالم بد بود و مدام سرفه میکردم و باری هم حال نداشت و از صبح که نه صبحانه خورده بود و نه ناهار حالا گرسنه بود و اونجا هم هیچ خوراکی بدردبخوری نداشت واقعا" . یه آب و یه آیس تی لیمویی خریدیم هر کدوم 20 بت و یه کم با خوردنشون خنک شدیم .
 باز نشستیم که دیدیم پسر چاقه مسافرای خودش رو که از پوکت بودند رو جمع کرد که ببردشون هتل . ما هم گفتیم که بریم و یه دور بزنیم و تا ته پارک رفتیم .



هوا خیلی خیلی گرم بود و ما شرشر عرق میریختیم . وسطای پارک لیدر بدجنسه خودمون رو دیدیم و بهش کلی غر غر کردم ولی اونم همون جوابهای اون یکی لیدر رو تحویلم داد و خلاصه این شد که ساعت 5:10 ما سوار ون شدیم به سمت هتل . ساعت یه ربع به 7 هتل بودیم . یه دوش گرفتیم و یه کم خوراکی خوردیم و من و باری با قرص و شربت خودمون رو آروم کردیم و ساعت 10 نشده غش کردیم به این امید که فردا برای تور جزیره جیمز باند سرحال باشیم .
تور امروز به غیر از رافتینگ اصلا" خوب نبود . هم اینکه راه خیلی طولانی بود و هم اینکه همسفرای تورمون خوب نبودند و هم اینکه سه ساعت از وقتمون به هدر رفت و من نتیجه گرفتم که اگر قراره توری رو از این به بعد بخریم دقت کنیم که حتما" کل برنامه تور رو برداریم وگرنه مجبور به تحمل چند ساعت علافی خواهیم شد .  
         



پنجشنبه 5 اسفند 1395 | نظرات ()





آسی

اسفند 1395
بهمن 1395
مهر 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آبان 1394
مهر 1394

سفرنامه تایلند روز هشتم
سفرنامه تایلند روز هفتم
سفرنامه تایلند روز ششم
سفرنامه تایلند روز پنجم
سفرنامه تایلند روز چهارم
سفرنامه تایلند روز سوم
سفرنامه تایلند روز دوم
سفرنامه تایلند روز اول
سفرنامه تایلند 2016 - قبل از سفر و در مسیر راه
سفرنامه استانبول روز هفتم
سفرنامه استانبول روز ششم
سفرنامه استانبول روز پنجم
سفرنامه استانبول روز چهارم
سفرنامه استانبول روز سوم
سفرنامه استانبول روز دوم

فرسنگ
سفر - کوچ سرفینگ - تجربه متفاوت
خاطرات ما
خاطرات سفر (شیما و علی)
سفرجویان

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0