تبلیغات
سفر بارانی
سفر بارانی



سفرنامه استانبول روز ششم

همونطور که شب قبل تصمیم گرفته بودیم اون روز رو برای بار دوم میخواستیم بریم پارک آبی . صبح بعد از خوردن صبحانه به روش قبلی رفتیم میدان تقسیم و سوار سرویس رایگان شدیم و پیش به سوی آکوا دلفین . اون روز یه کم هوا خنک بود و باروونی . من خودم میخواستم اون روز رو فقط آفتاب بگیرم که البته با وجود اون هوای حنک خیلی میسر نشد .











وقتی رسیدیم به پارک یه سری بچه مهدکودکی خیلی ناز رو آورده بودن اونجا .



بیشتر اون روز رو باری با میم شنا کردن و منم استراحت و عکااسی ازشون.
یه خاطره خوب از اون روز بگم که من رفتم که سوار یکی از سرسره ها بشم تنهایی که همون اول که سر خوردم توی اولین پیچ سرسره برعکس شدم یعنی بجای اینکه به رو بیام پایین چرخیده شدم توسط پیچ سرسره و به پشت سر اومدم پایین و خیلی باحال و کمی ترسناک بود برام .
ما نهار رو این بار در یه رستوران دیگه پارک خوردیم و چیز برگر بود که اصلا" کیفیتش خوب نبود و پیشنهاد من واسه غذا توی پارک آبی پیتزاست که سری قبل خورده بودیم و خیلی خوشمزه بود .




گنجیشک کوچولوهایی که باری نصف نون ساندویچشو ریخت واسشون

اون روز وقتی رفتیم پارک آبی و هوا یه کم باروونی و خنک بود من وقتی مشغول تماشای شنای پدر و دختر جانم بودم با خودم فکر کردم که چه اشتباهی کردیم که دوباره اومدیم اینجا و ایکاش میرفتیم سمت کاپالی چارشی و حرم سلطان رو میدیدیم و روزمون رو هدر دادیم  ولی در ساعت آخری که اونجا بودیم و وقتی این عکس رو از باری گرفتم و حالا که این عکس و حس خووب و خوشحالی واقعی و از ته دل باری رو میبینم کللی به خودمون آفرین میگم که بهترین جایی که میشد توی اون روز بریم همون آکوا دلفین بوده .



ما بعد از ظهر خسته و له به همون روش شاتل رایگان پارک برگشتیم اقامتگاهمون و میخواستیم شب حتما" بریم تقسیم و گفتیم که باری کللی خسته است و بخوابونیمش و در رو قفل کنیم و بریم . و حدودای ساعت 9:30 بود که رفتیم و من میخواستم یه خرید کوچولو کنم و لوکوم هم میخواستیم بخریم و شام هم بخوریم .

























خلاصه تا کارامون رو انجام بدیم و برگردیم هتل ساعت حدودای 12:30 شب شد و به محض اینکه اومدیم داخل کوچه ای که هتلمون در اون بود میم گفت چرا چراغ اتاقمون روشنه و تو روشن گذاشته بودی؟ که منم گفتم نه . ما دویدیم سمت در هتل و همون جا رسپشن هتل گفت که باری بیدار شده بوده و اومده بوده خودش پایین دنبال ما . ما سریع رفتیم بالا و دیدیم که خوابه ولی خیلی زیاد ترسیدیم هر دوتامون . تا سر و صدای ما رو  شنید بیدار شد و  ما  خداروشکر  کردیم  که رسپشن  هتل نذاشته بوده که بره بیرون .  خلاصه اینکه کار اشتباه و خطرناکی کرده بودیم و صد هزار بار شکر که اتفاق بدی نیوفتاده بود .
قبل از بیرون رفتنمون من چمدونا  رو  جمع و جور کرده بودم  و حاضر بودیم واسه چک اوت  فردا .



شنبه 22 اسفند 1394 | نظرات ()





آسی

اسفند 1395
بهمن 1395
مهر 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آبان 1394
مهر 1394

سفرنامه تایلند روز هشتم
سفرنامه تایلند روز هفتم
سفرنامه تایلند روز ششم
سفرنامه تایلند روز پنجم
سفرنامه تایلند روز چهارم
سفرنامه تایلند روز سوم
سفرنامه تایلند روز دوم
سفرنامه تایلند روز اول
سفرنامه تایلند 2016 - قبل از سفر و در مسیر راه
سفرنامه استانبول روز هفتم
سفرنامه استانبول روز ششم
سفرنامه استانبول روز پنجم
سفرنامه استانبول روز چهارم
سفرنامه استانبول روز سوم
سفرنامه استانبول روز دوم

فرسنگ
سفر - کوچ سرفینگ - تجربه متفاوت
خاطرات ما
خاطرات سفر (شیما و علی)
سفرجویان

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0