تبلیغات
سفر بارانی
سفر بارانی



سفرنامه استانبول روز پنجم

صبح باز من زودتر بیدار شدم . نمیدونم که چرا من در مسافرتها خوابم نصف مواقع دیگه هست و کلا" خیلی سبک میخوابم . فکر کنم از ذوقه .
طبق تحقیقی که قبلا" از سایت ویالند کرده بودم اگر میخواستیم با سرویس رایگان شهربازی بریم باید سر ساعت 10 صبح در میدان تقسیم میبودیم . پس سریع حاضر شدیمو رفتیمو صبحانه رو خوردیم . زمان صبحانه خوری یکی از لحظات خیلی لذتبخش این سفر بود برام چرا که کلی با نازنین دوست شده بودمو هر روز کلی با هم حرف میزدیم و خیلی خیلی مهربون بود .
ما حدود 9:30 رفتیم از هتل بیرون و خیلی راحت در یک سمت میدان تقسیم تابلو ویالند رو پیدا کردیم . همون جا یه میز گذاشتن و بلیط رو همون جا میفروشن .







نفری 89 تله و بچه رایگان . ما بلیطمون رو خریدیمو وایسادیم توی صف واسه سوار شدن به ون . توی صف بودیم که یه دختری که گویا با پدر و مادر و خواهرش بود و ایرانی بودن داشت با یه انگلیسی دست و پا شکسته میپرسید که ویالند پارک آبیه؟ من خواستم کمکشون کنم که گفتم نه اینجا شهربازیه و برین آکوا دلفین که عاالیه . خلاصه با راهنمایی ما و پس دادن بلیط ویالندشون و پس گرفتن پولشون اونا رفتن اون سمت میدون واسه رفتن به پارک آبی . جالب این بود که توی فرودگاه واسه برگشت توی هواپیمای ما بودن و قبل از سوار شدن به هواپیما روی یه صندلی بودیم در سالن انتظار و اونا اصلا" انگار نه انگار که ما رو میشناختنو ما کمکشون کرده بودیم و دریغ از یه لبخند . نمیدونم چرا ما اینجوری هستیم . من خودم از این نوع برخورد که وقتی خر آدم از پل بگذره ... خیلی بدم میاد .
ما سوار ون شدیم و حدود 40 دقیقه بعد رسیدیم به ویالند .مسیر اینجا رو فکر نمیکنم بدون سرویس بشه به راحتی اومد چون یه کم جاش پرت بود مگر با تاکسی که حداقل 50 تله کرایشه .













وقتی پیاده شدیم روبرومون یه خیابون پهن خیلی قشنگ طویل بود که کلی فروشگاه دو طرفش قرار داشت از تمام برندها و حتی بعضی فروشگاههاش رو توی تقسیم هم نمیشد پیدا کرد . ما اول رفتیم یه چرخ کوچولو توی مغازه ها زدیمو تا انتهای خیابون پیش رفتیم .





































من این خیابون رو خیلی خیلی دوست داشتم و به شددت برای خرید اینجا رو توصیه میکنم . از شلوغی تقسیم اینجا خبری نبود و اینقدر بزرگ بود که میشه یه نصف روز رو توش گشت و از خرید کردن لذت برد . انتهای این خیابون هم چند تا رستوران برای غذا خوردن هست .تنها مشکل اینجا طریقه رفتنشه که جز با شاتل رایگان و تاکسی راه دیگه ای نیست متاسفانه .
در انتهای خیابان یه میدان کوچکی بود و بعدش هم ورودی ویالند .





















ما بلیطا رو دادیمو وارد شدیم .



بعد از ورودی باز یه خیابون پهن بود که سمت راستش چند تا فروشگاه بود و درست در وسط اون و سمت چپ شهربازی بچه ها قرار داشت .









ما وارد قسمت بازی بچه ها شدیم و خیلی خلوت بود .











با باری سوار ترن و بعدش هم سوار ماشین برقی شدیم .من از اونجا پرسیدم که آیا اینجا برای نگهداری بچه ها جایی هست و جواب منفی بود و در نتیجه ما باید واسه سوار شدن هر وسیله یه فکری واسه باری میکردیم .







از قسمت بچه ها اومدیم بیرون و به یه محوطه بزرگ گرد رسیدیم که یه تاب بزرگ وسطش بود و سمت چپش هم ترن بزرگ پارک قرار داشت . ما اول سوار تاب شدیم که خیلی بزرگ بود و باری هم سوار شد و اصلا" هم نمیترسید . من از اون بیشتر میترسیدم . تاب خوب بود میرفت بالا و میچرخید با سرعت .









بعدش میم همش میگفت بیا تا خلوته بریم ترن رو سوار بشیم و منم میگفتم که اول بریم اون ترن کوچکتره پارک رو سوار بشیم که من ترسم بریزه بعد . خلاصه با ترس و لرز رفتیم سمت ترن و میم هم هی این وسطا فاز ترس میداد به من که ببین چقدر بالا میره و واای چقدر وحشتناکه . باری رو که اصلا" نذاشتن بیاد با ما توی صف و خوشبختانه اونجا ما با یه خانواده که یه پسر بچه داشتن دوست شدیم و باری رفت پیش پسرشون که البته از باری بزرگتر بود و نشستن روبروی ورودی ترن . صف خیلی خلوت بود و ما خیلی سریع سوار شدیم .
خیلی خیلی خوب بود و کللی جیغ زدیم و یه جایی میره اون بالا که انگار توی هوا هستی و پارک زیر پاته و برعکس هم میشه یه بار اون بالا . ما که دیگه اونجا دوست هم پیدا کرده بودیم و دوباره با اونا رفتیم توی صف و باز هم سوار ترن شدیم . ترنش خیلی کیف میداد . ازمون عکس هم انداخته بودن که ما عکس رو خریدیم به قیمت 10 تله چون خیلی هیجان انگیز افتاده بودیم هر دومون
.









وقتی برگشتیم پایین دیدیم که پسر دوستامون به مامانش میگفت مامان این دختره خیلی شیطونه و به حرف من گوش نمیده اصلا" .
بعد با باری رفتیم رودخانه و سوار چیلگین نهیر شدیم که یعنی رودخانه خروشان . خوشبختانه باری رو راه دادن و ما سه تایی سوار شدیم . دور تا دور صندلی بود و توی رودخانه خروشان میچرخید و دو جا هم آب از گوشه و کنار میومد داخل و حساابی خیسمون کرد . ما یه بار هم بعدا" دوباره اینو سوار شدیم .









بعدش باری جان گیر داد اساسی که بریم قسمت طراحی و یه نقاشی بکشه روی بدنش . البته اولش گیر داد که صورتشو نقاشی کنه که ما هم متقاعدش کردیم که توی اون گرما عرق میکنیو نقاشیت زودی پاک میشه و اونم با کللی دلخوری قبول کرد .









نقاشی صورت 30 تله و نقش حنا روی بدن هم 20 تله . خلاصه یه طرح خیلی خوشگل ستاره انتخاب کرد که روی بازوش رنگارنگ با شابلون براش زد و گفت تا دو هفته میمونه . منم به وسوسه افتادم که یه طرح مشکی بزنم ولی گفتم باشه برگشتنی که آخر سر هم انجامش ندادم . هر چی با دختره چونه زدم تخفیف نداد و ما 20 تله ناقابل پرداختیم و رفتیم سمت سفری وورد .



سفری وورد هم خلوت بود و ما سوار یه واگن 4 نفره شدیم که دو تا پسر هم پشت سرمون نشستند . ما هم ردیف جلو و دو تا تفنگ هم دادند دستمون و حرکت . خیلی تاریک بود اون تو و من نتونستم عکس خوبی بگیرم متاسفانه . یه جا هم که مشغول تیر اندازی به حشره های غول پیکر بودیم از اون بالا یه نوری خاموش روشن شد و منم کلی ترسیدم که ای وای فهمیدن دوربین منو الانه که ازم بگیرنش و نگو که ازمون توی اون تاریکی عکس گرفتن و وقتی رسیدیم به آخر و پیاده شدیم دیدیم که خیلی هم عکسمون قشنگ شده بود و ما خریدیمش 10 تله .



دیگه ساعت حدود 3 بود و ما خیلی گرسنه شده بودیم و خوشبختانه اونجا هم چند تا رستوران خوب بود که ما یکی رو انتخاب کردیم و غذاش هم به شکل سلف چیده بودن که میشد دید و بعد انتخاب کرد و سفارش داد . من پاستا گرفتم که با باری بخوریم و میم هم برنج و کوفته و سالاد . بعد از اون همه چرخیدن در پارک  که مسافت بین هر وسیله زیاد بود واقعا" و همه رو باید پیاده رفت  نهار اونجا خیلی خیلی بهمون چسبید .













بعد از ناهار رفتیم ترن کوچیکه پارک رو سوار بشیم و باری رو روبروی صف روی صندلی نشوندیم و بهش قول یه کادو کوچولو رو دادیم که ایشون اجازه بفرمایند تا ما بریمو سوار ترن بشیم و هزار تا قول داد که از روی صندلی تکون نخوره . صف بود ولی نه خیلی زیاد و ما سوار شدیم و خووب بود ولی به پای ترن بزرگ نمیرسید .








قفسه چوبی واسه گذاشتن کیف



بعد هم رفتیم و واسه باری یه پاک کن کوچولو خیلی خوشگل خریدیم .



و باز رفتیم سمت بازی بچه ها و این یعنی طی یه مسیر سر بالایی طولانی حدود یه ربع توی اون گرمای سوزان .باری ماشین سواری کرد و با پدرش باز سوار ترن شد و یه چرخی توی قسمت بچه ها زدیم و باز برگشتیم پایین واسه ادامه بازیها .











اولش من و میم رفتیم ویکینگ رو سوار شدیم که یه قایق بود که روی ریل یواش یواش میرفت و بعد از یه سرازیری بلند با سرعت میومد پایینو آب با شدت پاشیده میشد رومون .











بعدش با باری رفتیم زندان که شبیه تونل وحشته که اینو دو بار رفتیم به درخواست باری که خیلی خوشش اومده بود . من از داخل کلی عکس گرفتم .









بعد هم رفتیم توی صف طولانی بازی 360 درجه وایسادیم با باری و بعد از حدود نیم ساعت نوبتمون شد و باری همون جا وایساد و ما سوار شدیم که خیلی عالی بود و باز دلمون میخواست سوار بشیم که متاسفانه صف طولانی بود و دیگه داشت غروب میشد .











به نظرم نزدیک غروب که میشه خیلی شلوغ میشه و بهتره صبح همون اول آدم بازیهای ترسناکو سوار شه چون بعدش صف اونا خیلی طولانی میشه . سقوط از برج هم بود که بسیاار طولانی بود صفش ولی دوست داشتیم سوار بشیم که نمی ارزید توی اون صف یه ساعت وایسیم .





برای آخرین بازی هم رفتیم قسمتی که تاریخچه عثمانی رو اول روی یه پرده سینما نشون دادن بعد هم ده نفر ده نفر سوار قایق شدیم و از تونل آبی گذشتیم و به شکل اجرای عروسکی به نمایش در اومد و یه بلندگو هم به ترکی میگفت . جالب بود و من چون مشغول عکاسی بودم چیز زیادی متوجه نشدم از حرفایی که گفته میشد .



















خیلی خسته شده بودیم و ساعت حدود 6 بود که ما از اونجا خارج شدیم . من از یکی از فروشگاهها یه چتر رنگی رنگی خریدم که خیلی دوستش دارم و یادمه توی ایران هر چی دنبال یه همچین چتری میگشتم پیدا نمیکردم .







ما ساعت 7 باید برای شاتل رایگان به تقسیم خودمون رو میرسوندیم . من از چند تا مغازه اونجا خرید کوچولویی کردم و راهی قسمت سوار شدن واسه سرویس شدیم . درست وقتی از درهای خروجی پارک میایین بیرون سمت راست پله برقی به سمت پایین باید برین و دست راستتون کاملا" مشخصه ایستگاه ون ها . ما رفتیم توی جایگاه میدون تقسیم وایسادیم .









حالا هی وایسا وایسا تا ساعت شد ده دقیقه به 8 که تازه ون اومد و ما سوارش شدیم و قبل از ساعت 9 شب ما هتل بودیم .
خیلی خسته شده بودیم اون روز رو چون همش در حال راه رفتن بودیم وچون خیلی هم گرم بود دیگه خستگی آدم بیشتر میشه . شام یکی از غذا کنسرویایی که برده بودیم رو گرم کردیمو خوردیم و یه دوش که حسابی سرحالمون کرد . البته باری روبه زور حموم کردم خانوووم میترسید طرح روی دستش پاک بشه .
ما اون شب زودتر خوابیدیم و دیگه قید زنده داری شب به سبک خیابون استقلال رو زدیم .
میتونم بگم هیجان انگیزترین روز از نظر من در این سفر همین روز ویالند بود و از نظر میم و باری آکوا دلفین .
و این گونه شد که ما آخر شب تصمیم گرفتیم فردا رو اختصاص بدیم به پارک آبی و برای بار دوم بریم آکوا دلفین
    


جمعه 30 بهمن 1394 | نظرات ()





آسی

اسفند 1395
بهمن 1395
مهر 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آبان 1394
مهر 1394

سفرنامه تایلند روز هشتم
سفرنامه تایلند روز هفتم
سفرنامه تایلند روز ششم
سفرنامه تایلند روز پنجم
سفرنامه تایلند روز چهارم
سفرنامه تایلند روز سوم
سفرنامه تایلند روز دوم
سفرنامه تایلند روز اول
سفرنامه تایلند 2016 - قبل از سفر و در مسیر راه
سفرنامه استانبول روز هفتم
سفرنامه استانبول روز ششم
سفرنامه استانبول روز پنجم
سفرنامه استانبول روز چهارم
سفرنامه استانبول روز سوم
سفرنامه استانبول روز دوم

فرسنگ
سفر - کوچ سرفینگ - تجربه متفاوت
خاطرات ما
خاطرات سفر (شیما و علی)
سفرجویان

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0