تبلیغات
سفر بارانی
سفر بارانی



سفرنامه استانبول روز دوم

طبق برنامه و چون روز دوشنبه بود و به تاکید دوستان در سفرنامه هاشون که گفته بودند مراکز تفریحی رو اصلا" در روزای تعطیل نرید که خیلی شلوغه به دلیل اینکه ترکها هم در این روزها به جاهای تفریحی میروند ما میخواستیم که بریم به پارک آبی استانبول به نام آکوا دلفین کلاب . استانبول دو تا پارک آبی داره : آکوا مارین و آکوا دلفین . آکوا مارین کوچکتر از دلفین هست با تعداد استخرهای کمتر . سرویس آکوا مارین هم درست در کنار سرویس آکوا دلفین هست و هر دو رایگان هستند .





من زود بیدار شدم حدودای ساعت 7 صبح و وسایل رو چک کردم که ببینم همه چیز رو برداشتم یا نه و تا همگی حاضر بشیم و بریم واسه صبحانه ساعت شد حدود 8:30 و رفتیم بالا برای صبحانه و خوب یه کم دیر شد و من میدونستم که باید راس ساعت 9:30 دور میدان تقسیم میبودیم و فقط همین یه سرویس رو برای رفت داره برخلاف آکوا مارین که ساعت به ساعت سرویس داره و اکثرا" هم توریستها اون رو میشناسند و میرند آکوا مارین . خلاصه ما 9:25 توی لابی بودیم و من از سرپشن هتل خواهش کردم که با راننده سرویس که شمارشو از توی سایت برداشته بودم تماس بگیره و بگه که منتظر ما باشه تا برسیم . یه بار تماس گرفت و اول گوشی رو برنداشت ولی بار دوم جواب داد و گفت که منتظر ما میشه . ما هم بدو بدو رفتیم سمت میدون تقسیم و طبق آدرسی که تلفنی راننده به رسپشن داده بود سرویس رو پیدا کردیم و سوار شدیم و دقیقا" سر ساعت حرکت میکنه و اگر ما تماس نگرفته بودیم سرویس رو از دست داده بودیم . سرویس پر بود از پسرای نوجوانی که عرب بودند و راننده یه جورایی همه رو روی هم سوار کرده بود و ما هم جلو نشستیم و راحت بودیم .









یک ساعتی توی راه بودیم تا برسیم . طبق حرفای راننده سرویس آکوا دلفین در قسمت خوب استانبول قرار گرفته و کل خانه های اون دوروبر همه ویلایی و خیلی قشنگ بودند .



ما پیاده شدیم و قرار شد برای ساعت 5 بیایم برای برگشت به تقسیم . سرویس برگشت از ساعت 5 بود تا ساعت 5 دقیقه به 6 و بهمون تاکید کرد که دیرتر از این ساعتا نیایم چون دیگه سرویسی نیست و خیلی هم دقیق و آن تایم بودند .







ورودی آقایان 45 تله و خانمها 30 تله بود . بچه هم زیر 5 سال رایگان . ما هم سن باری رو 4 ساله گفتیم و رایگان حساب شد . به نظر من قیمت ورودی پارک آبی خیلی خوب بود و ما با رضایت کامل پول رو دادیم
Yah و بلیط رو گرفتیم و وارد شدیم .







اونجا سیف باکس هم داشت برای نگهداری چیزای با ارزش ولی ما چون حتی ساعت و حلقه هامون رو هم نبرده بودیم پس لازم نداشتیم و قیمت رو هم نپرسیدیم .



من و باری رفتیم سمت کمدای خانمها و میم هم سمت کمدای آقایون . جلوی ورودی قسمت کمدا دو تا خانوم میز گذاشتند و نشستند و کلیدی که دورش کش هست رو تحویل میدن. ما تعویض لباس کردیم و وسایلمون رو گذاشتیم و من موبایل و دوربین و یه کم هم پول برداشتم و کمد رو قفل کردیم و رفتیم بیرون .





اون روز خیلی خیلی گرم بود
و پارک هم خیلی شلوغ بود و ما بیشتر ترک دیدیم و کمی هم عرب و شاید یکی دو نفر ایرانی . ولی خیلی راحت بودیم و موردی پیش نیومد که آزارمون بده .

















اول از همه رفتیم سمت استخر تا با باری یه کم شنا کنیم . دختر جانمان هم که چند وقتی هست که  کلاس شنا میره و کلی ذوق زده که باباش شناشو میبینه و کلی هنر نمایی کرد
.






بعد از یه کم شنا رفتیم سمت اولین سرسره که باری گیر داد که من میخوام با بابایی سوار بشم
که البته با تویوپ تکی بود . دوتایی رفتند بالای پله هایی که بلند هم بود و من وایسادم پایین که باری رو که حتما اجازه سوار شدن بهش نمیدادند رو بگیرم از وسط پله ها . خلاصه بعد از حدود 10 دقیقه ای نوبت میم شد و باری رو هم فرستادند پایین و اونم کلی ناراحت که نذاشتند سوار بشه  . از میم اون بالا وزنشو پرسیده بودند و اونم عددا رو به ترکی اشتباه گفته بود به جای سکسان یعنی 80 گفته بود آتمیش یعنی 60 و انگار محدودیت وزن داشت و وزنای بالا رو اجازه نمیدادند . میم با قیافه وحشتزده از سرسره سر خورد و اومد پایین و من و باری هم جلوی استخر خروجی سرسره وایساده بودیم که تماشا کنیمش و میگفت که همه چون وزنشون کم بود تا وسطای سرسره میرفتن بالا و برمیگشتن ولی من به خاطر وزن بالا تا اون بالاش رفتم و کلی حاال داد و همش به من میگفت بیا بریم سوار بشیم ولی من نرفتم و گفتم میترسم و بیا بریم بازیای دو نفرشو سوار بشیم .



ما رفتیم سمت بازی بچه ها
.



من به میم گفتم که میرم از مارکت یه نوشیدنی خنک بخرم بس که گرم بود . من رفتم سمت مارکت و اصلا" حواسم نبود که پول قبول نمیکنند و طبق روال همه پارکای آبی باید پول رو همون ابتدای ورود از طریق دستبند پلاستیکی شارژ کرد . فروشنده مارکت که یه دختر جوونی بود با تعجب به من نگاه کرد و لابد با خودش فکر کرد که من از پشت کوه اومدم و  گفت که پول قبول نمیکنه و من هم تازه یادم افتاد که باید چیکار میکردم و رفتم سمت ورودی پارک و حدود 50 تله با دستبند پول شارژ کردم و برگشتم مارکت و یه آیس تی لیمویی خریدم 5 تله . چون پارک بزرگ بود و فاصله بین استخرا یه کم زمانبر هست و رفت و آمد حدود یه ربعی طول میکشه و تا من رفتم سمت بازی بچه ها میم یه کم نگران شده بود . ما میخواستیم که باری رو بذاریم اونجا بازی کنه و یه کم هم موندیم پیشش ولی خوب چون هیچ بچه ای از شانس بد ما ایرانی نبود و باری هم زبون ترکی نمیدونست و حاضر نشد تنهایی بازی کنه و ما یه  تیوپ گرفتیم و گذاشتیمش اون تو بشینه و گولش زدیم که میریم توی نوبت سرسره و نوبتمون که شد میایم و تو رو هم میبریم که باهامون سوار بشی . آخه هر جوری که باهاش صحبت میکردیم متوجه نمیشد که اجازه نمیدند که سوار بشه و اصلا" نمیتونست ترس و هیجان زیاد سوار شدن سرسره ها رو درک کنه و ترسی هم چون نداشت میخواست با ما همه چیو سوار بشه  و ما هم به ناچار گولش زدیم و رفتیم اول از همه سوار سرسره کبری بشیم با یه صف طویل که تا نوبتمون بشه 45 دقیقه طول کشید البته از اون بالا توی صف مدام چک میکردیم که باری سر جاش باشه .  ما کلی توی صف سوختیم و آفتاب مستقیم توی فرق سرمون بود و  یه جورایی اون روز جزغاله شدیم
Sun .ولی سرسره خیلی باااحال بود و من کلی جیغ زدم .



وقتی اومدیم پایین رفتیم سراغ باری و دیدیم رفته واسه خودش قسمت بازی بچه ها و داره بازی میکنه . ما هم سریع رفتیم یه سرسره دیگه دوتایی سوار شدیم که صفش کم بود که اونم باحال بود . بعد اومدیم و یه کم پیش باری روی تختا دراز کشیدیم .











بعد از حدود نیم ساعت ریلکسی رفتیم که یه چیزی بخوریم واسه نهار و البته ما مرتب در حال خریدن آب معدنی و آیس تی لیمویی خوشمزه بودیم . به پیشنهاد من فقط یک پیتزا سفارش دادیم و من گفتم که فقط یه تیکه میخورم و نمیخوام سنگین بشم چون در اون صورت دیگه نمیتونم سرسره سوار بشم و حالم بد میشه . ما دو تا پیتزا با دو تا نوشیدنی گرفتیم و به خاطر گرسنگی زیاد باری نشد که عکس بندازم و پدر و دختر در عرض یک ثانیه به پیتزا حمله ور شدند . درست یادم نیست ولی حدود 20 تله بود قیمت پیتزا و در ضمن خوشمزه هم بود . بعد از ناهار رفتیم باز قسمت بازی بچه ها و میم رفت که سوار بازی سقوط آزاد بشه و من هم مشغول آفتاب گرفتن شدم و باری هم آب بازی و سرسره . میم میگفت که سقوط آزادش خیلی وحشتناک بوده و من هم گفتم که اصلا" نمیرم و اونم اصرار بیا بریم یه بار پشت سر هم سوار بشیم .
از حدود ساعت 3 کف پارتی شروع شد و البته مدام آهنگای شاد ترکی رو توی پارک میذاشتند و فضا کلا" خیلی شاد بود
. ما تقریبا" وسطای کف پارتی رسیدیم و باری رفت روی دوش باباش و منم مشغول عکاسی ازشون و خود ترکا هم که همه در حال رقص . یه مورد خیلی جالب که من بهش دقت کردم این بود که پسرای مجرد و یا حتی دختراشون هیچ کاری با هم نداشتند و واسه هم مزاحمت ایجاد نمیکرند و حتی اونایی که با هم دوست بودند و با هم اومده بودند هم من ازشون مورد بدی ندیدم . کلا" وقتی محدودیت نباشه و آزادی توی جامعه باشه دیگه عطش یه سری کارا از بین میره . من جو حاکم بر جامعه شون رو دوست داشتم و خوب باید اینم بگم که ترکا یه کم آدمای تندی هستند و خودشون با خودشون دعوا دارند و ما توی صف یکی از سرسره ها دیدیم که دو تاشون با هم دعواشون شد .
بعد از کف پارتی نمیذاشتن کسی وارد استخرا بشه و به همه میگفتند که برن دوش بگیرند .





ما باز با باری رفتیم استخر واسه شنا و آفتاب گرفتن .





باز هم سرسره سوار شدیم و ساعت از 4 گذشته بود که گفتیم کم کم بریم واسه تعویض لباس و حاضر شدن . دم در قسمت کمدا باری که اصلا" دوست نداشت از اونجا بریم کلی ناراحت بود و من با صحبت باهاش راضیش کردم که بریم . من دستبند پلاستیکی رو تحویل دادم و مابقی پول رو گرفتم و از پارک اومدیم بیرون .

باری خیلی گرسنه بود بس که شنا کرده بود و همون دم در براش یه ساندویچ خریدیم که نصفشم نخورد .



حدود ساعت 5 بود که سوار سرویس شدیم که برگردیم به میدان تقسیم .





این بار توی سرویس پر بود از ایرانی که هیچکدوم از وجود سرویس رایگان خبر نداشتند و انگار تازه داخل پارک متوجه شده بودند و البته چون با این سرویس نیومده بودند نفری ازشون 10 تله واسه برگشت گرفتند . خیلی جالب بود که همشون از شب کشتی ایرانی حرف میزدند که میخواستند بروند و همه از تور لیدرشون خریده بودند . ما که هیچ علاقه ای به شب کشتی اونم از نوع ایرانی نداشتیم و اصلا" هم پی گیری نکردیم و نرفتیم .













یک ساعت بعد ما در میدان تقسیم پیاده شدیم و قدم زنان رفتیم به سمت هتل . میم گفت بیا بریم یه کافه تا یه چیزی بخوریم . من هم قبول کردم .











گارسون اونجا یه خانوم خیلی مهربون بود که کلی با باری دوست شد
و بردش دم بار و کلی تحویلش گرفت . ما دو تا نوشیدنی و یک آب پرتقال و یه سالاد خیلی خوشمزه و سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادیم که کلا" شد 105 تله و بسیااار بهمون چسبید و فضای کافه هم خیلی قشنگ بود .











حدود ساعت 7 غروب بود که رسیدیم هتل .





باری و میم غش کردند و منم گفتم که بخوابم یه کم ولی خوابم نبرد و میخواستم که شب بریم بیرون ولی هم خیلی سیر بودیم و هم اینکه خیلی خسته بودیم و اون شب غذای آماده هانی رو که با خودمون برده بودیم قرمه سبزی رو گرم کردیم و یه کم خوردیم و خوابیدیم تا برای فردا سرحال باشیم .    ­­    




چهارشنبه 6 آبان 1394 | نظرات ()





آسی

اسفند 1395
بهمن 1395
مهر 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آبان 1394
مهر 1394

سفرنامه تایلند روز هشتم
سفرنامه تایلند روز هفتم
سفرنامه تایلند روز ششم
سفرنامه تایلند روز پنجم
سفرنامه تایلند روز چهارم
سفرنامه تایلند روز سوم
سفرنامه تایلند روز دوم
سفرنامه تایلند روز اول
سفرنامه تایلند 2016 - قبل از سفر و در مسیر راه
سفرنامه استانبول روز هفتم
سفرنامه استانبول روز ششم
سفرنامه استانبول روز پنجم
سفرنامه استانبول روز چهارم
سفرنامه استانبول روز سوم
سفرنامه استانبول روز دوم

فرسنگ
سفر - کوچ سرفینگ - تجربه متفاوت
خاطرات ما
خاطرات سفر (شیما و علی)
سفرجویان

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0